@@@@@@@@عاشق تنهایی@@@@@
@@@@عاشق همیشه تنهاست....@@@@
هر روز هر ساعت دلم به یاد تو می تپد ُلحظه هایم را با یادت سپری میکنم ُدهانم را با نام شیرین تو باز میکنم ُ واشکایم را را در لحظه ای بی کسی برای تو به گونه هایم می چکانم هنوز...............
هنوز نیامده ای!!!!اما من باز هم به انتظارت خواهم نشست چه را که میدانم روزی از در باز خواهی آمد
در روزگار سرو ساکت و با حضورت گرمایی دوباره خواهی بخشید این را دلم به من میگوید.
انتظار بس است
اما نه....
من بخاطر وجود او با زهم تحمل میکنم!!!!!!!
سلام به همه دوستان که تا الان به این وبلاگ سر میزدنند و کامنت میزاشتند
وبا عرض معذرت از غیبت چند وقته اخیر
![]()
![]()
![]()
![]()
برای شکستن من یه اخم تو کافیه
نیازی به فریاد نیست
برای اشک ریختنم سکوت تو کافیه
نیازی به قهر نیست
برای مردنم حرف رفتنت کافیه
نیازی به انجامش نیست
برایت از چه بنویسم ؟از مهری که در رودخانه قلبم جاریست ُ یا از طوفانی سهمگینی
که در دلم غوغا بپا میکنه ......از وقتی که سطر به سطر نام تو و عشق تو را در خود
جای داده ام .
ای مهربانترینم : دفترم سه برگ دارد و من هر صفحه را با یاد تو ُ و برای تو پر کرده ام و
سرانجام به زیباترین نکته هستی رسیده ام...
بودن به خاطر تو و به یاد تو...............![]()


توی زندگیت یک نفر را دوست داشته باش ولی هیچ وقت به اون عادت نکن چون در این صورت
زمانی به خودت می آیی و میبینی که بدونه اون قادر به نفس کشیدن نیستی و مانند من اسیرکسی
میشوی که آن هم تو هستی
واین رابدان که بی عشق و علاقه نمیتوان زیست!!!!!!!
گل من از دلتگیها دوباره برگرد تا من لمس بودنت را جشن بگیرم
عاقبت ترسم فراموشم کنی.......
.............................................................................................
رفتی و با خاطراتت هنوز به یادتم
هنوزم منتظر هدیه ی یادگاریتم
قلبمو شکستی رفتی ولی بازم به یادتم
من و بی صداشکستی ولی بازم به یادتم
اشکاموندیدی رفتی ولی بازم به یادتم
بی خداحافظی رفتی ولی بازم به یادتم
تو منو تنها گذاشتی رفتی بیادتم
قطره قطره دارم آب میشم.چون هنوز به یادتم
گرچه دل بریدم از تو ولی بازم به یادتم..........

شاید تنهایی من در ظلمت شب بود که این کلبه جان پر از روح را ساخت......
شاید هم گریزی بود بر هزار راز نهان که بگوید راز تنهایی سکوت را بگوید چه رازیست در سوت کور خانه
٬آری حال می دانم سوت و کور یعنی چه ٬یعنی سکوت وتنهایی کنار وحشت یک راز نهان......
بی نشون تو در برگی از دفتر زندگی ام نقش بسته است هنگامی که خواستم تنها
نام تو را آتش بزنم برگ برگ زندگی ام سوخت! از دیروزها به دنبالت دویدم و
به امید دیدارت به امروز رسیدم ولی افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر
کردی!
میدونی طاقت جدایی رو ندارم !!!! میخوام که نری تو از کنارم
ازت زیاد خاطره دارم ........................ میخوام اسم تو من نفس بذارم
ازتو بگم در سایه سارم................................... هر جا بری من دوستت میدارم
از عاشقای این دیارم ................................ به یاد شبای زیر بارون
که خیس میشد تمامسرا پامون .......................با همش من خواب تو را می بینم
بین هفت تا آسمون رو زمینم ............................ میدونی !!!!!طاقت جدایی روندارم
با تو مثل صد تا بهارم
نظر یادتوننننننننننننننننننننننننننن نره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


هرشب این دل میگوییم : بیهوده به این جاده بی سوار چشم ندوز او که رفته بر نمیگردد...
هر روز تقویم روی دیوار را خط میزنم .......
امروز حتی دگر برای تقویم دیوار هم تکراری شدم...
باز هم نمیخوایی بیایی نمیدانم چرا ... ولی همیشه
آنقدر به جاده که از آن رفتی چشم میدوزم که حتی طلوع وغروب خورشید برایم بی معنی میشود

کم کم وقت خدا حافظی ما رسیده
هوای تازه تنهایی ما از راه رسیده
بغلم کن اخرین بار ....
وقت رفتن است..
یک کمی خنده واسه روزهای بارونی دارم
که میخوام توی جیبم نزدیک قلبم بزارم
یه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه
یک کمی اشک لای دستمال پیچیدم
وقتی دلم تنگ تو شد
غم تو توشه راهمه.....
نظر یادتون نره.......![]()
تو هستی تو رویام....![]()
توهستی توقلبم...![]()
ولی رفتی و ندیدی حال خرابم....
توی این دنیا توی این عالم زندگی بی تو برام معنا نداره...![]()
چرا زیر سایه یک شب عشقمون از یادت رفت....![]()
گله دارم از خدایا چرا شد عشق از ما جدا....
من با اشک شب روز٬واسه برگشتنت دست به دامن خدام ...
میبینم من که انگار٬توی قلبت نیست احساس...
فاصله زیاده تو دور شدی باید اینو بدونی که هنوز عشق تویی...
تو به سادگی رفتی ٬ولی من امشب توری تو رویام که فردا برمیگردی...
پس برگرد ....که هنوزم دربدرتم...میخوام مثل قدیما بذاریم سر به سر هم........
![]()
![]()


فراموش کن چیزی را که نمیتوانی بدست آوری....
سعی کن تنها باشی !!!!
زیرا تنها به دنیا آمدی و تنها از دنیا خواهی رفت .....بگذار عظمت عشق را درک نکنی .....زیرا آنقدر عظیم است که تورا نابود خواهد کرد.....
بگذار خانه قلبت خالی از عشق باشد....زیرا اگرعشقی دره آن منزل رابزند
به ویرانه های آن هم رحم نخواهد کرد......

نظر یادتون نره
خوشحال میشم بیایید یه سری بزنید وبا نظرهاتون خوشحالم میکنیید
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است
خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....
به فکرتم....
به یادتم
زنده به انتظارتم ....
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .






